
جشن طرفداران اخوان المسلمین پس از اعلام پیروزی محمد مرسی در میدان تحریر
برخی از جنبشها و جماعتهای مذهبی صبغۀ محلی دارند و شماری دیگر وجهۀ بین المللی، اخوان المسلمین از دستۀ دوم است.
هنگامی که پنجمین کنگره سراسری این جنبش در سال ۱۹۳۸، ده سال پس از پایه گذاری، برگزار شد، خطوط کلی در استراتژی این جنبش مشخص گردید و از آن جمله باور نداشتن به مرزهای جغرافیایی و لزوم برپایی حکومت جهانی اسلام بود.
چند سال پس از آن، در دهۀ چهل قرن گذشته گسترش این جنبش سرعت چشمگیری یافت و به علاوه همه قرا و قصبات مصر که شاهد گشایش دفاتر آن بود، در دفتر مرکزی آن در قاهره بخشی برای ارتباط با جهان اسلام تاسیس شد و برای هر کشور اسلامی شعبه ای اختصاص یافت و متعاقب آن شاخه های این جنبش در شماری از کشورهای عربی شروع به کار کردند.
افغانستان اما هنوز به این جرگه نپیوسته بود و جز تنی چند از جوانان آن کشور کسی تا آن زمان با این جماعت ارتباطی نداشت. مشهور ترین کسانی که در آن سالها از افغانستان با این جنبش در مصر مراوده داشتند محمد صادق و محمد هارون از خاندان مجددیهابودند.
نخستین آشنایی افغانها و اخوان
آشنایی شمار بیشتری از جوانان افغانستان با اخوان المسلمین که زمینۀ انتقال ایدئولوژی آن را فراهم آورد، بر می گردد به دو دهه بعد، هنگامی که بر اساس یک قرار داد دوجانبه میان هر دو کشور در دهۀ شصت میلادی، شماری از دانشجویان افغان برای ادامۀ تحصیل به مصر و عمدتا به دانشگاه الازهر اعزام شدند.
اگرچه در آن سالها، بدنۀ اصلی جماعت اخوان به دلیل سرکوب گسترده و قهرآمیز، از کار افتاده بود اما هنوز اندیشه های این جماعت در میان طیفهای مذهبی مصر طرفدارانی داشت که می توانستند نیاز علاقمندان را برآورده کنند.
مشهور ترین دانشجویانی که در آن سالها به این جماعت گرایش یافتند، غلام محمد نیازی، برهان الدین ربانی (رئیس جمهور دولت مجاهدین در افغانستان) و عبدالرسول سیاف بودند که بعدا به رهبران نهضت اسلامی در افغانستان تبدیل شدند.
این چهره ها، هرچند بنا به قرائن موجود، از آموزش همه جانبه و سیستماتیک اخوان برخوردار نشدند. ظاهرا آنچه مایۀ تمایل این طیف از جوانان به اندیشه های این جنبش شد، تحولاتی بود که در افغانستان به آرامی رخ می داد.

مجاهدین افغان در گذشته از سوی مخالفانش به عنوان 'اخوانیها' یاد می شدند
میان ارزشهای شهر و روستا فاصله بیشتر شده بود و به موازات آن برخی مظاهر نوگرایی که در مجامع سنتی ناپذیرفتنی می نمود وارد زندگی عمومی می شد، در کنار شکل گیری اولیۀ احزاب و گروه هایی که گرایش چپ یا لیبرال داشتند نیز فعال شده بودند.
یک دهه بعد، هنگامی که سردار محمد داوود رئیس جمهور ملی گرای افغانستان با نهضت جوانان مسلمان درافتاد و پس از کودتای ناکام شاخۀ جوانان این نهضت بر ضد وی، به سرکوب طرفدارانش کمر بست، شماری از رهبران آن که از چنگ رژیم گریخته بودند ارتباط شان را با عناصر دیگری از جماعت اخوان که اینک به لطف ملک فیصل پادشاه سعودی حضور آزاد و احترام آمیزی در سرزمین حرمین داشتند، برقرار نمودند، و رابطۀ شان با اصل جنبش در مصر دچار گسستی ناخواسته شده بود.
تجاوز سربازان ارتش سرخ شوروی به افغانستان و شروع جنگی گسترده بر ضد آن، که نقطه عطف مهمی در تحولات دوران جنگ سرد به شمار می آید، پیامدهای متعددی داشت، و از آن جمله به صحنه آمدن گروه های مذهبی فراوانی که این بار با موافقت مستقیم یا غیر مستقیم دولتهای عربی و اسلامی وارد این کارزار شده بودند.
برقراری ارتباط میان احزاب جهادی افغانستان با جنبش اخوان، و این بار هم با سازمانی مرکزی آن در مصر که دوباره به صحنۀ فعالیت برگشته بود و هم با شاخه های آن در دیگر کشورها، یکی از تحولات این دوره بود.
از پیامدهای این امر دمیده شدن روحیۀ گرایشهای فرا ملی/انترناسیونال به پیکرۀ جنبش اسلامی افغانستان بود که آن را با بسیاری از جماعتهای مذهبی در جهان اسلام پیوند داد و بستر جذب ایده ها و تئوریهای آنان را فراهم کرد. هم تئوریهای جنبش اخوان و هم دیگر سازمانها مانند الجهاد الاسلامی که از اخوان مصر انشعاب کرده و خواهان تغییرات تند و خشونت آمیز بود.
نسل دوم مجاهدین افغانستان
سالهای استقرار مجاهدان افغان در پاکستان، سالهای قوت گرفتن فعل و انفعالات درونی این نهضت نیز بود که به نتایج متعددی انجامید. بخشی از جوانانی که در این دوره آموزش مذهبی دیدند تحت تاثیر جماعتهای تند رو قرار گرفتند و بعدا به سربازان طالبان و القاعده تبدیل شدند و بخشی دیگر به موضعی انتقادی در برابر احزاب جهادی موجود گرایش یافتند، اما نه از موضعی لیبرال، بلکه از موضع ارتدوکسی مذهبی.
در حقیقت نسل دوم اخوانیهای افغانستان در این دوران متولد گردید که این بار تنها به شکل نمادین به جنبش اخوان در مصر و جهان عرب نمی نگریستند بلکه به جذب راست کیشانه تر پیام و گفتمان آنان و تزریق آن در بدنۀ فرهنگی جامعۀ افغانی می اندیشیدند.
"اگر اخوان المسلمین مصر بتواند الگوی اسلامگرایان ترکیه را که موفقترین مدل حکومت داری در کشورهای اسلامی را در این روزگار به نمایش گذاشته اند در پیش بگیرد، هرچند دستاورد مهمی هم برای مصر و هم برای عموم جنبشهای اسلامی به شمار خواهد رفت، اما در عین حال، این پیامد را نیز خواهد داشت که سکولاریسم یا مرز افکندن میان حوزۀ قدسی و غیر قدسی از سوی بزرگترین جنبش اسلامی این عصر به رسمیت شناخته خواهد شد."
به همان پیمانه که نسل نخست اخوان افغانستان در گیر ودار تحولات منطقه ای و بین المللی اختیار از دستش رها شد و در چرخۀ تحولات کلانتر افتاد، نسل دوم این جریان که راهش را از پیش کسوتان افغانی خود جدا کرده بود تا به تبار معتبرتری در آن سوی مرزها نسب بهم رساند، با جدیت در حال پی افکندن برج و باروی جدیدی بر آمدند که نشان از توانایی آن در حفظ میراث اصلی اخوان داشته باشد.
عناصر این نسل هرچند همه در یک صف سازمانی جابجا نشده و از فعالیت فردی تا تاسیس نهادهای متعدد را در کارنامه خود دارند، اما رویهمرفته نوع نگاه شان به تحولات محلی و منطقه ای عمدتا شبیه به هم است.
این نسل اما یکی از نقاط ضعفش نداشتن چهره های مهمی بوده است که به لحاظ تئوریکی یا به لحاظ فعالیت سیاسی-اجتماعی از وزنه ای کافی در سطح ملی و منطقه ای برخوردار باشد و به دلیل همین نقطه ضعف، پیوسته کوشیده است مشروعیت خود را از طریق کسب تایید سازمانهای اسلامی بیرون از افغانستان و عمدتا جنبش اخوان مصر و احیانا جماعت اسلامی پاکستان بجوید، و به همین دلیل نیازمند تثبیت آنها به عنوان مرجعیتی معتبر در گفتمان خود بوده است.
افزون بر آن، به دلیل ناکامی نسل نخست در تحقق شعارها و نویدهایی که به مردم داده بودند، و تجربۀ ناموفقی که در ذهن جمعی افغانها بنام شان ثبت شده بود، نسل دوم همواره کوشیده است تواناییها و دستاوردهای دیگر سازمانهای اسلامی در خارج از افغانستان را برجسته معرفی نماید، تا این نقیصه را جبران کند.
اگرچه ناکامیهایی که برخی سازمانهای اسلامی داشته اند مانند تجربۀ ناموفق حکومتداری بیست سالۀ آنان در سودان، یا حاکمیت مجاهدین و طالبان در افغانستان، به شکل زیرکانه ای مورد تغافل یا تاویل مبلغان این نسل قرار گرفته و می گیرد.
همچنانکه پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی در ایران، برای بسیاری از نیروهای بنیادگرا در کشورهای اسلامی الهامبخش بود، پیروزی اخوان مصر نیز، هرچند نه بدان پایه و پیمانه، اما دست کم در میان طرفداران این جنبش چنان تاثیری به دنبال خواهد داشت.
دلیل حقانیت جنبش
پیروزی اخوان المسلمین در مصر می تواند هم برای بقایای نسل اول اخوانی افغانستان و هم برای نسل دوم آن الهامبخش و نیرو آفرین باشد. جنبشی که پس از هشتاد و اندی سال محرومیت از قدرت، برای نخستین بار در صدر می نشیند و مادر همه یا اکثریت جنبشهای اسلامی دیگر به شمار می رود، به لحاظ نمادین اهمیت خاصی دارد و تاثیرات روانی آن در میان طیفهای هوادارش قابل انکار نیست.
از دید طیف هواداران آن، این پیروزی نشانۀ حقانیت این مسیر تلقی می گردد و دستمایۀ تبلیغاتی مناسبی برای تشویق هم رکابان به افزایش تلاشها خواهد بود.
جریانهای ایدئولوژیک، بر پایۀ نگاه گزینشی به قضایا و فاکتورهای تحول ساز، دیگر عوامل اثرگذار در این پیروزی مانند ناکامیهای دولت دیکتاتوری سابق مصر و نیز رشد طبقۀ تحصیلکرده و بالا رفتن سقف توقعات اقشار شهری و افول نقش منطقه ای مصر در سالیان اخیر و عوامل متعدد دیگری از این قبیل را نادیده انگاشته و صرفا با تاکید بر بعد ایدئولوژیکی قضیه، تلاش خواهند کرد از روی آنچه در مصر اتفاق افتاده است شبیه سازی نمایند.
دارالخلافه اسلامی؟
هواداران اخوان در افغانستان و شماری دیگر از کشورهای اسلامی از این پس به مصر به چشم ام القرایی خواهند نگریست که جنبش مرجع بر آن حکم می راند و نظام مطلوب شان را پیاده می کند.
آنان توقع خواهند داشت که این جنبش خود را در چارچوب منافع ملی مصر خلاصه نکند و بسان دار الخلافۀ اسلامی عمل نماید تا تجسم آن موضع انترناسیونال باشد.
آنان توقع خواهند داشت که تواناییها و امکانات دولت مصر در خدمت رسالت ایدئولوژیک جنبش قرار گیرد. کشتی آرمانگرایی اما با صخره های سخت واقعیتهای سیاسی-اجتماعی برخورد خواهد کرد.
واقعیتهایی از قبیل نقش قدرتمند نظامیان، احزاب و نخبگان مخالف، محدودیتهای مالی و مشکلات اقتصادی مصر، وابستگی آن کشور به کمکهای ایالات متحده و داد و ستد با کشورهای توسعه یافته، اقلیت قبطی مصر و عوامل ریز و درشت دیگری که همۀ اینها دست و پای حکومت جدید را می بندد و توانایی مانور آن را به حد اقل می رساند.
القاعده و سلفیها

ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، معتقد است که روش اخوان المسلمین به تشکیل حکومت اسلامی نمی انجامد
همۀ ماجرا به همین جا ختم نمی گردد. برخی دیگر از گروه های مذهبی بنیادگرا که با روش اخوان و بخصوص در زمینۀ تن دادن به سازوکارهای دموکراتیک مخالفند، مانند طالبان و القاعده و هواداران شان، که جهاد مسلحانه را راه حل اساسی مشکلات این جوامع قلمداد می کنند، از این تحول استقبال نمی نمایند.
چندین سال قبل، هنگامی که جنبش اخوان در مصر به آستانۀ هفتاد سالگی پا نهاده بود، ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، کتابی بنام "الحصاد المر" در نقد روش اخوان نوشت و در آن تلاش کرد نشان دهد که این شیوه حاصلی در پی ندارد.
این گروه ها از هم اکنون ناخرسندی خود را از پیروزی اخوان در مصر اظهار داشته و معتقدند که تطبیق شریعت از این رهگذر امکانپذیر نیست، و مادامی که این جنبش نتواند به تطبیق شریعت قیام کند، نمی توان پسوند اسلامی به حکومت تحت رهبری آن داد. دست کم بخشی از گروه های سلفی نیز چنین موضعی نسبت به این حکومت خواهند گرفت.
تحولات بلند مدت تر بستگی دارد به نوع عملکرد اخوان از طریق حکومتی که در دست گرفته است. کسانی که با مشکلات سیاسی-اجتماعی مصر آشنایی دارند درک می کنند که نباید توقع تحولات کلانی داشته باشند و دست کم این امر را با احتمال قوی مطرح می نمایند که در بهترین حالت، آنچه خواهد شد با مدینۀ فاضله ای که این جنبش تا کنون نویدش را داده است، فاصلۀ چشمگیری خواهد داشت.
در سالهای آغازین این قرن، که اخوان توانسته بود اقلیت قابل وزنی در پارلمان مصر داشته باشد، این سخن بر زبان شماری از رهبران اصلاح طلب آن مانند عصام العریان مطرح می گردید که در تمام این سالها، راهکار مشخصی برای مشکلات اجتماعی مصر از سوی این جنبش ارائه نشده است.
در صورتی که این وضعیت پس از بدست گرفتن قدرت نیز دوام نماید، هم هوداران آن در افغانستان و هم در بسیاری دیگر از کشورهای اسلامی ناچار به تجدید نظر در همه یا بخشی از این ایدئولوژی خواهند شد و احتمال انشعاب و چند دستگی در درون اصل جنبش در مصر نیز قوت بیشتری خواهد گرفت.
آیا اخوان المسلمین جسارت لازم را دارد
"در سالهای آغازین این قرن، که اخوان توانسته بود اقلیت قابل وزنی در پارلمان مصر داشته باشد، این سخن بر زبان شماری از رهبران اصلاح طلب آن مانند عصام العریان مطرح می گردید که در تمام این سالها، راهکار مشخصی برای مشکلات اجتماعی مصر از سوی این جنبش ارائه نشده است."
اگر اخوان المسلمین مصر بتواند الگوی اسلامگرایان ترکیه را که موفقترین مدل حکومت داری در کشورهای اسلامی را در این روزگار به نمایش گذاشته اند در پیش بگیرد، هرچند دستاورد مهمی هم برای مصر و هم برای عموم جنبشهای اسلامی به شمار خواهد رفت، اما در عین حال، این پیامد را نیز خواهد داشت که سکولاریسم یا مرز افکندن میان حوزۀ قدسی و غیر قدسی از سوی بزرگترین جنبش اسلامی این عصر به رسمیت شناخته خواهد شد.
این امر به معنای عبور از اساسی ترین پایه های تئوریک این جماعت خواهد بود که هرچند از سوی بخشی از بدنۀ اسلام سیاسی نوعی ساختار شکنی تلخ تلقی خواهد شد، اما می تواند رهگشای نوزایی/رنسانسی باشد که دیری است کشورهای اسلامی در انتظار آن چشم به راه بوده اند.
چنین تحولی به آسانی صورت نخواهد گرفت، چراکه از یک سو جسارت فکری و شهامت اخلاقی بلندی می طلبد و از سویی دیگر درگیری های شدیدتری با بدنۀ تندرو اسلام سیاسی هم در دورن اخوان و هم در جبهۀ افراطگرایی مذهبی را در پی خواهد داشت، امری که تا کنون اخوان از مواجهه با آن طفره رفته است.